گل دسته هاي شهرم ، عزا مي نالند
حنجره هاي خاموش ، فرياد
گل غنچه هاي شهرم ، درو شده اند
حيرت و ناباوري ، بر بام ها
رو به ستارگان
رو به آسمان
رو به خدا
من از روياي يك الماس
در ته چاه سياهي كه نور نيست
گوياترم
. . .
و تو
كوررنگ ، كور دل ، كورباطن
مرا نمي بيني
در گوشم تلقين بخوان
و گهواره ي گور بجنبان
ديگر نمي خواهم بيدار شوم
( با اجازه و با ياد شعر بسيار زيباي تلقين از موسا مقدم )
من از ابتداي قصه گم شدم
در آستانه ي گنبد كبود
آنجا ، يكي نبود
و تا هنوز
. . .
مي گردم
( بعد از شعر بسيار زيباي موسا مقدم )