هيرمند مي رفت و ياد هزاره ي اميد مي آورد
قايق ران مست
ناباورانه
پارو بر شن هاي روان كوير مي كوفت
خيره به من مي نگرد
كليدهاي كيبورد، يخ هاي فاصله را
به جويبار واژه ها بدل كرده
من در قاب پنجره نشسته ام
دل تنگ آوازت
شلاق طوفان ، بر پيكر كاج بلند
واژه هاي خيس ، معوج ، زير سيلاب نگاهم
دل نگران كلاغ خاطره ها ، در قاب پنجره
پرهاي سياه ، باريده بر كف حياط