هزاران هزاره است
كه هزار سال
هر سال
نطفه ي اميد را
از هماغوشي با رود هيرمند
به موعود مقدس
باردار مي شوم
.. . .
من ، زيباترين دختر قبيله
هوشيدر
با لباس سپيد نوعروسان
و تاجي از برگ هاي رقصان مو
غزل خوان و عاشق
در شامگاه نخستين روز نو
پاي بر ساحل هامون مي گذارم
تمام دختركان قبيله حوا
به جشن
مي رقصند و مي خوانند
و باران شكوفه هاي بهاري مي بارد
تمام مادران انتظار
دعا بر لب
اسپند برآتش
به پيشواز پسر زرتشت
مه سپيدي بر ساحل مي گسترند
و شيطان را مي تارانند
. . .
هزاران هزاره است
كه هزار سال
هر سال
انتظار همه دردمندان بر دلم چنگ مي زند
و اميد همه ستم ديدگان به زفاف اين شب است
. . .
گردونه مهر سوار بر ارابه چهار اسب
به غرب مي تازد
تا هلال نقره شاخ گاو
شاهد عقد من باشد
.هزار باكره ي زيبا
برهنه بر رود مي خوابند
و هزاران پسر عاشق
نه ماه در انتظار مي سوزند
مركب آذين بسته ام
مرا به پشت مي نشاند
پسرم، سوشيانت
در زهدانم آرميده است
و همه ي دختران
دست هاي نوازش بر شكم
نجات دهنده را خوش آمد مي گويند
. . .
تمام مردان قبيله ي آدم
بر دروازه شهر
بازگشتم را تا پگاه بيدار نشسته اند
تا لباس سپيد مقدسم را
تكه تكه به تبرك ببرند
و عرياني ام را
با گل و بوسه بپوشانند
. . .
هزاران هزاره است
كه هزار سال
هر سال
سقط مي كنم
جنين عشقي را كه نطفه نداشت
به خواب
سر بر سينه فرشته الهام
با نواي لاي لاي آهنگين
رويايت آبستن شعر است
و شعرت ، آبستن واژه هاي نورسيده
نوزادان مقفا صف كشيده اند
تا به آوازت
زاده شوند
هر غروب
كه قايق ران مست
از پي چشمه
با غبار آسمان خشك
بي آواز
به خانه بر مي گردد
بار آبستن ابرهاي نباريده
بر گلويم آوار مي شود