قطره اي فيروزه اي
در حوض آسمان چكيد
و ماهيان
برق پولك شب ها شدند
ابرهاي كف آلود موج
آبستن باران شد
و برق نيزه خدايان
پهلوي آسمان را شكافت
. . .
آي پارو زن
پارو بزن
پارو بزن
اين گنبد افسانه گون
سر بارش دارد
در روزهاي داغ كويري
سيلاب مي بارد
و غبار بيراهه ها از تنت مي شويد
زلال و سرمست مي شوي
در شب هاي تنهايي حيران
ستاره مي بارد
بي تاب
مست و شاعر مي شوي
تو گفتي : چرا نگاه نكردم؟
كجاي راه را نديدم؟
و خاموشي تاري تنيد در حنجره ات
و هيچ لبي بر لبانت بوسه نكاشت
تا دهانت به شعر گشايد
و هيچ مهري از سنگ زاده نشد
تا رود نوازش واژه ها باشد
و هيچ پيامبري ظهور نكرد
تا از ميان راه هاي نديده ، راهبر باشد
تو گفتي : چرا نگاه نكردم
كجاي راه را نديدم؟
. . .
و ديگر خاموش شدي
بر بلنداي سجود تسليم
مهر گاو اوژن
بي نگاه بر قرباني خويش
رنگ سرخ را
بر پهناي كوير تشنه مي پاشيد
پس آنگاه
روئيد كلام
بر حنجره شاعران
بارور شد
دستان رنگين نقاش
بر زخمه هاي ساز
گل داد ترنم آواز
. . .
و آبستن شد
باكره مقدس عشق
جاده رنگين دستانم
نوازش جاري انگشتانم
در حسرت رنگ هاي ناب
بي تاب
خشكيده اند
.
كويري تشنه
بدنبال قطره هاي الهام
در سجود نماز باران
بي تاب مطلع يك غزل
در انتظار
در آغوش انديشه هايم
كوزه هاي خاليت
لبالب از شعرهاي ناب مي شود
من رنگ مي پاشم
به قاب پنجره تنهايي ام
تو شعر مي بافي
بر پيكر آشفته خيالت
گفتي شعرهايت را ربوده ام
كوزه هاي بالاي چاه خالي مانده
گفتم : رنگ نامم را زمزمه كن
سبز، آبي دريا مي شوي
و از پس هر نگاهم
قطره قطره
واژه هايت جاري مي شوند
و تو
غزل هاي گم شده ات را
در نهانخانه چشمانم مي يابي