دايره اي مرا مي برد
نه اميد ايستادن بر ضلعي
نه پناه امن كنجي
نه چهارچوب گرم عشقي
.
دايره اي مرا مي برد
نه روياي صعود بر قله اي
نه وحشت سقوط در دره اي
نه شوق بازي كودكانه اي
.
دايره اي مرا مي برد
و هر چرخ آن
يكي درد است ، يكي قهر
يكي عشق است ، يكي صبر
يكي شوق است ، يكي انتظار
يكي فرياد خاموش است و هر شب آن كابوس
. . .
دايره اي مرا مي برد
تنها و سرگردان
مي چرخم و مي چرخم و مي چرخم
جنين عشقي را كه نطفه نداشت
نوزاد نارسيده ام را
در لفافي سپيد
پيچيده با اشك
شستشو دادم
و بر مزارش گريستم
بايد سقط مي كردم
تكه هاي خونين گمشده اي
دردناك از درونم را
گرچه شهامتي مي خواست
بي پروا
براي نگاه كردن