شب ، ترس ، درد
غم ، عشق ، هجرت
بي تاب ، بي خواب
جاده هاي سرد
دور
مرگ
جاده هاي فرياد
راز
شرم
چشم هايم تا افق بيرون زده
دست هايم تا اقيانوس بعدي
پاهايم ، تنه درخت
جزيره اي در غربت
تنها ، عاصي ، خسته
در خشم گوش آزار
تلاشي ارواح پاك
نفس گير ، تب زده
افتاده ام بر خاك
با حضور تو
پوسته ام مي شكند
جوانه اي مي رويد
بر جاده رنگين دستانم
و بي پروا
برهنه ، برهنه
.
در حضور تو
دستانم مي رقصند
موج ، موج
قصه مي بافند
رنگ ، رنگ
نقش مي زنند
خيال آشفته ام
.
از حضور تو
بوي گل مريم
رنگ زيباي نامم
ضرباهنگ يك ساز
لحظه پرواز
روح يك آواز
را هديه مي گيرم.
بر پيكر بوم سپيدم
هم چو شلاق
خطوطي مواج
تپنده و بي پروا
.
بال هاي فرشته ام
آتش سوخت
زرد ، سرخ ، نارنجي
در شبي وهم آلود و سرد
آبي ، آبي
بنفش
مرا بخوان
مرا با نامي بخوان ، تا زاده شوم
هم چون ونوسي از صدف
هم چون مهري از سنگ
هم چون نجات دهنده اي
از آب هاي روان يك رود
در بطن دختري زيبا
به سال هزاره زرتشت
.
مرا بخوان
مرا با نامي آشنا بخوان
زني از نسل سوخته
زني كه تنهاييش را
پشت اين دستگاه سرد و بي جان
گم نمي كند
زني از دنياي اينترنت ، كه ترا فرياد مي زند
و دستاني كاشته در گلدان
.
مرا بخوان
مرا با نامي متبرك بخوان
تا زايشي ديگرگونه بيابم
و روح زنان عاشق اساطيري را
زنده كنم .