|
نقش هاي سروده
|
||
|
گرافيك / عكاسي / نقاشي / شعر |
هر غروب
كه قايق ران مست
از پي چشمه
با غبار آسمان خشك
بي آواز
به حانه بر مي گردد
بار آبستن ابرهاي نباريده
بر گلويم آوار مي شود
قطره اي فيروزه اي
در حوض آسمان چكيد
و ماهيان
برق پولك شب ها شدند
ابرهاي كف آلود موج
آبستن باران شد
و برق نيزه خدايان
پهلوي آسمان را شكافت
. . .
آي پارو زن
پارو بزن
پارو بزن
اين گنبد افسانه گون
سر بارش دارد
در روزهاي داغ كويري
سيلاب مي بارد
و غبار بيراهه ها از تنت مي شويد
زلال و سرمست مي شوي
در شب هاي تنهايي حيران
نقره پولك ستاره بر تنت مي پاشد
بي تاب
مست و شاعر مي شوي
تو گفتي : چرا نگاه نكردم؟
كجاي راه را نديدم؟
و خاموشي تاري تنيد در حنجره ات
و هيچ لبي بر لبانت بوسه نكاشت
تا دهانت به شعر گشايد
و هيچ مهري از سنگ زاده نشد
تا رود نوازش واژه ها باشد
و هيچ پيامبري ظهور نكرد
تا از ميان راه هاي نديده ، راهبر باشد
تو گفتي : چرا نگاه نكردم
كجاي راه را نديدم؟
. . .
و ديگر خاموش شدي
بر بلنداي سجود تسليم
مهر گاو اوژن
بي نگاه بر قرباني خويش
رنگ سرخ را
بر پهناي كوير تشنه مي پاشيد
پس آنگاه
روئيد كلام
بر حنجره شاعران
بارور شد
دستان رنگين نقاش
بر زخمه هاي ساز
گل داد ترنم آواز
. . .
و آبستن شد
باكره مقدس عشق
جاده رنگين دستانم
نوازش جاري انگشتانم
در حسرت رنگ هاي ناب
بي تاب
خشكيده اند
.
كويري تشنه
بدنبال قطره هاي الهام
در سجود نماز باران
بي تاب مطلع يك غزل
در انتظار
در آغوش انديشه هايم
كوزه هاي خاليت
لبالب از شعرهاي ناب مي شود
من رنگ مي پاشم
به قاب پنجره تنهايي ام
تو شعر مي بافي
بر پيكر آشفته خيالت
گفتي شعرهايت را ربوده ام
كوزه هاي بالاي چاه خالي مانده
گفتم : رنگ نامم را زمزمه كن
سبز، آبي دريا مي شوي
و از پس هر نگاهم
قطره قطره
واژه هايت جاري مي شوند
و تو
غزل هاي گم شده ات را
در نهانخانه چشمانم مي يابي
دايره اي مرا مي برد
نه اميد ايستادن بر ضلعي
نه پناه امن كنجي
نه چهارچوب گرم عشقي
.
دايره اي مرا مي برد
نه روياي صعود بر قله اي
نه وحشت سقوط در دره اي
نه شوق بازي كودكانه اي
.
دايره اي مرا مي برد
و هر چرخ آن
يكي درد است ، يكي قهر
يكي عشق است ، يكي صبر
يكي شوق است ، يكي انتظار
يكي فرياد خاموش است و هر شب آن كابوس
. . .
دايره اي مرا مي برد
تنها و سرگردان
مي چرخم و مي چرخم و مي چرخم
جنين عشقي را كه نطفه نداشت
نوزاد نارسيده ام را
در لفافي سپيد
پيچيده با اشك
شستشو دادم
و بر مزارش گريستم
بايد سقط مي كردم
تكه هاي خونين گمشده اي
دردناك از درونم را
گرچه شهامتي مي خواست
بي پروا
براي نگاه كردن
|
|